سالها قبل دوستی، ماجرایی عجیب تعریف می کرد که در نوع خود شنیدنی است.
در گذشته نه چندان دور در روستایی، خانواده ای زندگی می کرد که از چندی قبل خانه قدیمی آنها محل رفت و آمد گربه ای سیاه رنگ با جثه ای درشت شده بود. البته حضور این گربه در اوایل کار علاوه بر اینکه موضوع عجیبی نبود بلکه چون هیچ آزاری برای خانواده نیز تولید نکرده بود زیاد جلب توجه نمی کرد اما به دلیل آنکه حضور گربه مرموز فقط در زمان خوردن ناهار و در کنار سفره غذا تکرار می شد و جالب تر آنکه منتظر تعارف اهالی خانه می ماند و پس از خوردن مقداری غذا راه خود را گرفته و از حضور ناپدید می شد، تکرار این موضوع کم کم برای همگان جای سوال بود اما مرد صاحب خانه خیلی اهمیتی برای موضوع قائل نمی شد تا اینکه ...
این ماجرا چندی ادامه یافت و حضور همیشگی گربه سیاه در کنار سفره ناهار برای مرد صاحب خانه نیز عجیب جلوه کرد و پس از چندی کنجکاوی در احوالات گربه مرموز تصمیم می گیرد تا سر از کار حیوان در آورد. روزی مطابق معمول گربه در زمان ناهار حضور یافته و پس از خوردن چند لقمه حرکت کرده و ناپدید میشود. در طول مسیرش از چندین پشت بام متصل به هم عبور می نماید و پس از گذشتن از چندین خانه وارد حیاط خانه ای بسیار قدیمی و متروک شده و مستقیم به سمت حجره ای مخروبه و بزرگ می رود غافل از اینکه مرد صاحب خانه نیز با فاصله ای مطمئن و دور از نظر او را تعقیب می نماید.
داخل حجره سه گربه کوچک دیگر حضور داشتند که به شکل غیر عادی جست و خیز می کردند اما با ورود گربه سیاه بزرگ به شکل منظمی در کنار یک دیگر ایستاده و ناگهان در مقابل چشمان مرد صاحبخانه غبار غلیظی اطراف گربه سیاه را گرفته و در چشم بر هم زدنی اندامی شبیه به انسان اما کمی درشت تر و قویتر با پوششی سیاه رنگ بر بدن نمایان می گردد و با صدایی عجیب و نامفهوم شروع به مکالمه با گربه های دیگر می نماید. مرد صاحب خانه در حالی که بسختی نفس می کشید از گوشه پنجره شکسته یکی از پنجره ها به فضای نیمه تاریک حجره نظر دوخته بود اما از جایی که ایستاده بود توانایی دیدن صورت یا شنیدن واضح صدای مکالمه آنها را نداشت و از طرفی بشدت ترسیده بود و خود را برای کاری که انجام داده بود لعنت می کرد.

شب طولانی و سختی بر مرد صاحبخانه گذشت و تا سپیده دم در تفکرات خود غوطه ور بود تا اینکه پس از خواندن نماز صبح، تصمیم خود را گرفت، بر ترسهای خود غلبه کرد و منتظر رسیدن وقت ناهار شد. آن روز به سفارش مرد غذایی در خور میهمانی عالی قدر پخته شد اما جوابی از طرف مرد صاحبخانه به زنش داده نشد که این غذا برای کدام میهمان تهیه میشود. طبق روال گربه سیاه پس از گستردن سفره ناهار حاضر شده و پس از چیدن غذا با فاصله در کنار آن نشست اما غیر از مرد صاحبخانه و گربه کسی در اتاق حضور پیدا نکرد. زن و 3 بچه مرد در اتاق دیگر سفره ای گسترده و مشغول تناول غذا شده بودند و این دستور اکید مرد به آنها بود. گربه چندی به مرد خیره ماند و مرد نیز نگاهش را به چشمان نافذ و براق گربه سیاه دوخته و ناگهان لب گشود و خطاب به گربه گفت من از راز شما خبر دارم و روز گذشته شما را با آن گربه ها دیدم پس بفرمایید جناب و غذا میل کنید.
به محض اینکه کلام مرد به اتمام رسید گربه سیاه به سوی مرد جستی زده و با پنجه خراشی زیر چشم او انداخت و بلافاصله از نظر ناپدید شد. سالها از آن ماجرا گذشت اما علیرغم التیام زخم پنجه آن گربه، تا زمانی که آن مرد روستایی زنده بود اشک چشم او متوقف نگردید و البته از گربه سیاه نیز خبری نشد.