عاشقان عیدتان مبارک باد

چون ابر به نوروز رخ لاله بشست

 برخیز و به جام باده کن عزم درست

 کاین سبزه که امروز تماشاگه تست

 فردا همه از خاک تو بر خواهد رست

شاعر: خیام

با سلام به همه دوستان

هرچند خیام عزیز با دیده عبرت بین یاد از نوروز و بهار کرده و به حق اشاره درستی هم هست اما انشا الله که شما سالیان سال در کنار عزیزانتان به خیر و خوشی و سلامتی و بهروزی به سر ببرید و سال 91 سال شما باشه.... انشا الله

گفتنی های تاریخ شماره 2

حکایت اول:

جکایت دوم:

حکایت سوم:

 

دیم ماک - نقاط حساس - dim mak

نقاط حساس دست: قسمت دوم

با سلام
در ادامه مبحث گذشته به یکی دیگر از نقاط حساس و کاربردی دست اشاره می نمایم.
مطابق تصویر شماره 1 این نقطه دقیقا به فاصله دو انگشت از خط فرضی مچ دست قرار دارد.

تصویر شماره 1



مطابق تصویر شماره 2 نقطه مورد نظر بلافاصله پس از فاصله تعیین شده و در محل میانه مچ دست قرار گرفته است.

تصویر شماره 2



به منظور ایجاد حداکثر فشار بر نقطه مورد نظر از نیروی انگشت شست به صورت ایجاد نیروی مستقیم به سمت داخل مچ دست استفاده می نماییم.

تصویر شماره 3



همزمان با ایجاد فشار مستقیم به نقطه مورد نظر انگشت شست را به سمت مچ دست حرکت می دهیم. توجه داشته باشید که این حرکت باید بدون کاهش فشار بر نقطه مورد نظر و بصورت همزمان انجام شود.

تصویر شماره 4




بر اثر فشار مستقیم داخلی و کششی که بر نقطه مورد نظر ایجاد خواهد شد یک حالت بی حسی و در اصطلاح تیر کشیدن شدید در ناحیه مچ دست حریف ایجاد شده که چنانچه دقیق و با نیروی مناسب اعمال گردد موجب بی طاقتی حریف شده و دست او را از کار خواهد انداخت.

تصویر شماره 5



موفق باشید


منبع:
اطلاعات و تجربیات شخصی
تصاویر مربوط به آرشیو فیلم های شخصی

تذکر: اینجانب هیچگونه مسئولیتی در خصوص استفاده از موارد آموزشی ندارم

توضیح: این مطلب اولین بار توسط اینجانب در مورخ Sunday 4 September 2011  برای سایت رازبقا گردآوری شده است.

گفتنی های تاریخ  شماره 1

مجموعه حکایاتی که زین پس تقدیم شما عزیزان خواهد شد برگرفته از کتاب "گفتنی های تاریخ" نوشته "علی سپهری اردکانی" می باشد که توسط کتابخانه امید ایران بصورت کتاب الکترونیکی ارائه گردیده است. 

حکایت اول:

 حکایت دوم:

 حکایت سوم:

سرانجام رسید وقت دیدار سیمین و جلال

« در زندگی سرودی و زندگی سرودی است با محبت بخوانش، زندگی یک بازی است با سرود بازی‌‌اش کن، اما بدان که اصل زندگی سفر میان زایش و مرگ است...» سیمین دانشور

غلامرضا امامی  در مراسم خاکسپاری این بانوی بزرگ ایران خواند:

«توی این شهر شلوغ در خیابان عشق در کوچه دل میان بن بست ارض و سما خانه‌ای است که جلال ساخته است، خانه‌ای که جلال برای سیمین ساخته و هنوز این خانه پایدار مانده است. سیمین این خانه را رها نکرد این خانه، خانه دل او و خانه دل ماست. این خانه هنوز سخن می‌گوید، تاریخ ادبی و اجتماعی این سرزمین در آن خانه نقش بسته است. امیدوارم این خانه  که خانه دل سیمین و خانه دل ماست برای این سرزمین بماند.»

ای که تا همیشه بر گردن دانشوری حق داری، روحت شاد، یادت گرامی

برای شادی روحشان فاتحه ای نثار فرمایید.

ما حق نفس کشیدن نداریم!؟

 به نام خدا

با سلام دیروز نهمین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی برگزار گردید و نمایندگان منتخب به عنوان موکلین و مدافعین حقوق مردم بزوردی وارد مجلس نهم خواهند شد. اما ...اما در یک دهه اخیر و با ماندگاری ناتمام خودروهای فرسوده و یا جایگزینی خودروهای نوساز بی کیفیت در کلان شهرها، هنوز یکی از حقوق اولیه مردم ایران و بخصوص تهران مورد تسامح قرار گرفته و علیرغم اینکه هر روزه تعدادی از همشهریان ما را به کام مرگ تدریجی و یا گرفتار درمان بیماری های ناشناخته و شناخته عزیزانشان می نمایند و البته آنچه به جایی نرسد فریاد است. حق تنفس هوای پاک یک حق ابتدایی و اولیه برای هر یک از افراد بشر در هر کجای کره زمین بوده و هست اما در درجه خیلی بالاتر در یک مملکت اسلامی که بر اساس معیار های اسلامی بنا شده هیچ مصلحتی یا هیچ بهانه ای برای فرو گذاردن این حق ابتدایی مردم از هیچ یک از نمایندگان دوره های قبل و همچنین نمایندگان این دوره بر درگاه عدل الهی قابل پذیرش نخواهد بود و قطعا برای چنین امر مهمی مورد بازخواست قرار خواهند گرفت. گو اینکه مکافات دنیوی آن نیز به جای خود باقیست. به قول حضرت مولوی این جهان کوه است و فعل ما ندا ... سوی ما آید ندا ها را صدا. 

اما باشد تا انشا الله نمایندگان این دوره مجلس شورای اسلامی کمر همت بسته و با جدیت و تمام توان، قوانینی سازنده در جهت سلامتی روح، جسم و جان مردم به تصویب در آورند تا شاید فرصتی باشد نفسی تازه کنیم، هر چند حتی همین امروز نیز دیر است تا چه رسد به فردا ...

 

  

 

حکایاتی از دیگران!

سالها قبل دوستی، ماجرایی عجیب تعریف می کرد که در نوع خود شنیدنی است.
در گذشته نه چندان دور در روستایی، خانواده ای زندگی می کرد که از چندی قبل خانه قدیمی آنها محل رفت و آمد گربه ای سیاه رنگ با جثه ای درشت شده بود. البته حضور این گربه در اوایل کار علاوه بر اینکه موضوع عجیبی نبود بلکه چون هیچ آزاری برای خانواده نیز تولید نکرده بود زیاد جلب توجه نمی کرد اما به دلیل آنکه حضور گربه مرموز فقط در زمان خوردن ناهار و در کنار سفره غذا تکرار می شد و جالب تر آنکه منتظر تعارف اهالی خانه می ماند و پس از خوردن مقداری غذا راه خود را گرفته و از حضور ناپدید می شد، تکرار این موضوع کم کم برای همگان جای سوال بود اما مرد صاحب خانه خیلی اهمیتی برای موضوع قائل نمی شد تا اینکه ...
این ماجرا چندی ادامه یافت و حضور همیشگی گربه سیاه در کنار سفره ناهار برای مرد صاحب خانه نیز عجیب جلوه کرد و پس از چندی کنجکاوی در احوالات گربه مرموز تصمیم می گیرد تا سر از کار حیوان در آورد. روزی مطابق معمول گربه در زمان ناهار حضور یافته و پس از خوردن چند لقمه حرکت کرده و ناپدید میشود. در طول مسیرش از چندین پشت بام متصل به هم عبور می نماید و پس از گذشتن از چندین خانه وارد حیاط خانه ای بسیار قدیمی و متروک شده و مستقیم به سمت حجره ای مخروبه و بزرگ می رود غافل از اینکه مرد صاحب خانه نیز با فاصله ای مطمئن و دور از نظر او را تعقیب می نماید.
داخل حجره سه گربه کوچک دیگر حضور داشتند که به شکل غیر عادی جست و خیز می کردند اما با ورود گربه سیاه بزرگ به شکل منظمی در کنار یک دیگر ایستاده و ناگهان در مقابل چشمان مرد صاحبخانه غبار غلیظی اطراف گربه سیاه را گرفته و در چشم بر هم زدنی اندامی شبیه به انسان اما کمی درشت تر و قویتر با پوششی سیاه رنگ بر بدن نمایان می گردد و با صدایی عجیب و نامفهوم شروع به مکالمه با گربه های دیگر می نماید. مرد صاحب خانه در حالی که بسختی نفس می کشید از گوشه پنجره شکسته یکی از پنجره ها به فضای نیمه تاریک حجره نظر دوخته بود اما از جایی که ایستاده بود توانایی دیدن صورت یا شنیدن واضح صدای مکالمه آنها را نداشت و از طرفی بشدت ترسیده بود و خود را برای کاری که انجام داده بود لعنت می کرد.

شب طولانی و سختی بر مرد صاحبخانه گذشت و تا سپیده دم در تفکرات خود غوطه ور بود تا اینکه پس از خواندن نماز صبح، تصمیم خود را گرفت، بر ترسهای خود غلبه کرد و منتظر رسیدن وقت ناهار شد. آن روز به سفارش مرد غذایی در خور میهمانی عالی قدر پخته شد اما جوابی از طرف مرد صاحبخانه به زنش داده نشد که این غذا برای کدام میهمان تهیه میشود. طبق روال گربه سیاه پس از گستردن سفره ناهار حاضر شده و پس از چیدن غذا با فاصله در کنار آن نشست اما غیر از مرد صاحبخانه و گربه کسی در اتاق حضور پیدا نکرد. زن و 3 بچه مرد در اتاق دیگر سفره ای گسترده و مشغول تناول غذا شده بودند و این دستور اکید مرد به آنها بود. گربه چندی به مرد خیره ماند و مرد نیز نگاهش را به چشمان نافذ و براق گربه سیاه دوخته و ناگهان لب گشود و خطاب به گربه گفت من از راز شما خبر دارم و روز گذشته شما را با آن گربه ها دیدم پس بفرمایید جناب و غذا میل کنید.
به محض اینکه کلام مرد به اتمام رسید گربه سیاه به سوی مرد جستی زده و با پنجه خراشی زیر چشم او انداخت و بلافاصله از نظر ناپدید شد. سالها از آن ماجرا گذشت اما علیرغم التیام زخم پنجه آن گربه، تا زمانی که آن مرد روستایی زنده بود اشک چشم او متوقف نگردید و البته از گربه سیاه نیز خبری نشد.

یک تصویر یک کلام

بابام جان آدم پاشو تو شلوار بزرگترش نمی کنه که آخه ... اه 

راز بقای انسانیت در سازگاری با شرایط است...وقتی پای رفتن در میان باشد.

پیدا کنید پرتقال فروش را ؟

آقای اوباما لایی نکش...مثل اینکه از افزایش نرخ جریمه ها خبر نداری ها؟

ای آقا یعنی می خوای بگی شب بود سیبیل ما رو ندیدن؟

دل من تازه جونی می کنه با جونا هم سواری می کنه!

گر نگهدار من آن است که من می دانم ...

آینده ای تاریک در انتظار خطوط بی آر تی تهران

بازهم بگو خانوم ها دست فرمونشون کلا تعطیه؟ بیا از دیوار صاف رفته بالا!

شما مطمئنی چیزی رو از قلم ننداختی؟ تعارف نکن ها اگه چیز دیگه ای هم می خوای بنویس!

 

اشتباه نشه ها اینجا اتاق عمل نیست ها، جشن نامزدونگه...نامزد نامزده ...حالا خود نامزده

 

فقط بگو قوت زانوش .... بشمار

داداش گفتن کسی نمی فهمه، کار بزن درویه، اما نه دیگه کاشی کاری که!